دیشب خواهر زاده ام میگفت من یه ستاره ای دیدم که هم چشم داشت هم دماغ هم دست هم پا ! هر چی فکر کردم یادم نیومد که تصور کودکی من از ستاره ها چی بوده... شاید منم ستاره ها رو همینجوری میدیدم! اما یادم میاد که یه بار روی پشت بوم خاله ام اینا یه شهاب دیدم و خیلی ترسیدم! آخه پشت بومشون لبه نداشت و کله ی درختای چنار توی کوچه رو میشد لمس کنی... حالا فرض کن از شهابم بترسوننت دیگه خیلی ترسیده بودم.
چند شب پیش همون شبی که مریخ کمترین فاصله رو با زمین داشت ، رفتیم پشت بوم تا مریخ رو ببینیم. من یه خواهر زاده ی دیگه دارم که نه سالشه خیلی ترسو ولی خیلی ادعاش میشه! ما رفتیم هنوز نرسیده به پشت بوم آقا رنگ و رویی سفید کرده بود که بیا و ببین! بعدشم که هرچی اینور اونورو نگاه کردیم مریخو پیدا نکردیم . توی چند تا کوچه پایین تر از ما هم یه خونه هست که لامپ سر درشون قرمزه... من گفتم حمید خاله یه چیزی میگم نترسیا اونم گفت نه!! نمیترسم . گفتم ببین حمید مریخ افتاده توی کوچه پنجم ...! خلاصه که خیلی ترسید حالا جالبش اینجاس که ازش میپرسی میخوای چیکاره بشی میگه فضانورد... !!! :))
از این حمید ترسو که بگذریم هر وقت یه ستاره ای دیدید که چشم و دماغ و دست و پا داشت این نگار مارو هم ببرید ببینه. قول میده بچه ی خوبی باشه!